سلام و صد سلام
میدونم که خیلی وقته که نیستم اما خوب دلیل داشتم اونم از نوع قانع کنندش!که حالا میخونین تو چند گانه های اینبار...پس بریم سر چندگانه ها تا بیشتر از این دیر نشده!
- اول از همه اینکه بعد بیست و سه روز تولد مامان دوقلوها که خودم باشم,تولد مامان بزرگ دوقلوها و تولد دایی دوقلوها که همشون هم تو یه روزه جمیعا مبارک !ایشالا هممون در کنار هم سالیان سال خوب و خوش و خرم زندگی کنیم ....
- دوم اینکه مامان دوقلوها که من باشم امسال برای تولدش کلی از طرف بابای دوقلوها سورپرایز شد و یه 4 روز خیلی خوب رو با هم در سفر بودیم و راستشو بخواین خیلی خیلی هم خوش گذشت...هر چند با دیدن هر بچه و هر اسباب بازی و کلا هر چیزی حتی چیزای کاملا بی ربط ! به یاد دخترای گلمون می افتادیم اما موقعیت خوبی بود که حال و هوایی عوض کنیم و با انرژی صد چندان برگردیم پیش عزیزای دلمون...همسر عزیزم دوباره هم ممنون بابت همه تلاشی که برای آرامش من و ما میکنی...
- سوم اینکه در کنار همه اتفاقات خوب این ماه ,خوب یک چیز خیلی بد هم بود و اون بیشتر شدن ساعت کاری من بود ...متاسفانه از اول آذر در نهایت ناباوری! ساعت کاری ما تا 4 شد و این یعنی یک فاجعه!خستگی هر دو تا مامان بزرگ عزیز که واقعا اگه لطف و همراهیشون نبود اصلا الان شرایط ما اینطور نبود , کمتر بودن من در کنار فرشته های کوچولوم و عذاب وجدان من از این موضوع و گذاشتن تمام انرژیم که از عصری که میرسم خونه از ذره ذره زمانهام برای بودن مفید با بچه ها استفاده کنم و این خودش یعنی خستگی بیش از حد من وقتی بعد 11 ساعت به خونه برمیگردم و بلاخره همه اینها نتیجش شد اینکه .....تو مورد بعدی میگم!!!
- چهارم اینکه من وبابا شروین بعد از مشورت با هم تصمیم گرفتیم کار من رو به مدت یکسال نیمه وقت کنیم و خدا رو شکر امروز بلاخره موافقت شد با این درخواست من...خیلی خوشحالم چون از اول هفته آینده تا ساعت 12 سرکار هستم و زمان زیادی دارم برای کلی برنامه که تو ذهنمه برای دخترای نازم.....
- پنجم اینکه حال ما این چند وقته به خاطر یه سری اتفاقات خوبی که داره می افته خوبه...خدایا شکرت...
- ششم اینکه دخترای من تو این 1 ماهه حسابی بزرگتر شدن و فوق العاده پیشرفت کردن تو صحبت کردن....دیگه الان تقریبا تمام کلماتی رو که میشنون میگن البته با روش خودشون اما خوب, مفهومه کامل و تعداد جملات دو کلمه ای رو هم که میگن بیشتر شده ...حرف زدنشون رو خیلی دوست دارم فقط گاهی که میان و با هیجان برای من یه چیزی رو تعریف میکنن که من نمیفهمم و البته خیلیییییی هم تلاش میکنم که بفهمم اما چه کار کنم دیگه مشکل از منه ظاهرا!که نمیفهمم خیلی دلم براشون میسوزه که با اون چشماشون زل میزنن به من و خیلی تلاش میکنن که طوری بگن که در حد فهم مامانشون باشه اما انگار که نمیشه!
- هفتم اینکه خیلی خوشحالم که دخترام یاد گرفتن حسابی با هم بازی کنن و دعواهاشون خیلی کمه و گاهی که چیزی رو میخوان که دست اون یکیه سریع میرن اون یکی رو بوس میکنن و اون یکی هم سریع وسیلشو میده به این یکی!!(چقد اون یکی این یکی!!!!!)اینکه از بوس برای گرفتن وسیله از هم استفاده میکنن خیلی قشنگه...
- هشتم اینکه خدا رو شکر دخترای گل من به شدت عاشق کتاب و خوندن اون هستن به خصوص کتابای می می نی و من هم از این موضوع استفاده میکنم و یه سری مفاهیمو با استفاده از این کتابا بهشون آموزش میدم مثل استفاده مشترک از اسباب بازی و نریختن آشغال ...و دخترام هم واقعا استقبال میکنن.
- نهم اینکه تو این مدت به خاطر همون مسائلی که بالا گفتم خیلی فرصت عکاسی از کوچولوهامو نداشتم ....چندتایی عکس میزارم از بازیهایی که کوچولوهای من این ماه بیشتر باهاشون سرگرم بودن...
بازی با لگوهاشون که یکی از اسباب بازیهای خیلیییی مورد علاقشونه...

و مامانی که از این فرصت برای آموزش رنگها استفاده میکنه...

خاله بازی با وسایل آشپزخونه و کتری و قوریشون....من عاشق حرف زدناشون با هم وسط بازیشون هستم...

و نقاشی با آب که خیلی دوستش دارن....و البته مامانشون هم خیلی دوست داره این کارو!

بازی با قام قام !که به شدت مورد پسندشون واقع شده و بابا شروینی که با هر ذوق دختراش کلی از خرید خودش خوشحال میشه...

و البته بازی با دراور و ریختن محتویات اون به بیرونو ریخت و پاش و .....

و در آخر بفرمایید یه عصرونه "چش چش دو ابو" به قول دخترای من یا همون چشم چشم دو ابرو!!!!

نظرات () هنوز هم وقتی نگاهتون میکنم میگم خدای من شما همون کوچولوهای 1700 و 2200 گرمی هستین که انقدر بزرگ شدین که برای بیرون رفتن کوله میندازینو دم در منتظر آژانس میونین تا مامانتون رو خبر کنین و بریم ددر؟خدایا شکرت...

لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب برین....
نظرات () دیشب من و بابا شروین داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم، یادم افتاد باید اس ام اسی بدم به کسی...دیبا داشت بازی میکرد ،بهش گفتم مامانی اون موبایل منو از رو میز بهم بده لطفا...دیبا هم با ذوق دوید سمت میز ناهار خوری و دستشو دراز کرد تا موبایلو برداره...طفلک بچم خیلی تلاش کرد ولی دستش نرسید بهش...تا برگشت سمت ما ،نیکا دوید و به راحتی موبایلو برداشت و داد به من....خوب مسلما طبق معمول من و باباشون هم براش دست زدیم و تشکر کردیم....یهو دیدم دیبا چشماش پر اشک شد و با بغض رفت دوباره مشغول بازی با لگوهاش شد.منو شروین یه نگاه به هم کردیمو شروین بلند شد موبایل خودشو منو گذاشت جایی که دیبا راحت بهش دسترسی داشته باشه...و بعدش اومد نشست و خیلی عادی از دیبا دوباره همین درخواستو کرد....ذوقی که تو چشمای دیبا بود وقتی موبایلهامون رو برامون می آورد واقعا دیدنی بود....
دخترکای من بلاخره به حرف افتادن....من عاشق حرف زدناشونم...حساب کنین دخترایی که تا حالا تقریبا هیچ حرفی نمیزدن یهو افتادن به حرف اونم از نوع سه سیلابی! به نیکا میگم مامانی آب میوه میخوای؟میگه نه!میگم اوکی پس چی میخوای؟ میگه آب پوتیگا!!!!!(آب پرتقال) یعنیا من روزی 1000 بار این سوالو ازش میپرسم که این جوابو بشنوم که سرشاااار بشم از حس زیبای مادری.....و منو داشته باشین که مجبورم هر بار بهش آب پرتقال هم بدم!
کرگدن اسباب بازی بچه ها رو زیر مبل قایم میکنم میگم بچه ها کرگدنتون کو؟بیاین دنبالش بگردیم و خودم شروع میکنم مثلا گشتنو هی میگم آقا کرگدنه کجایییی؟؟؟؟؟؟و دخترای منم دنبالم راه می افتنو میگن.....کگگن؟؟؟....کگگن؟؟؟!!!!(همش با فتحه!)نمیدونییینننن چه ذوقی میکنم من.....چند روز پیش به یه دوستی میگم بیا ببین اینا چه بامزه میگن کرگدن!بهشون بگو بگن کرگدن! میگه دیبااااا....نیکا..... بگین کرگردن!!!!!!یعنی من مونده بودم به کرگردن دوستم بخندم یا به کگگن بچه های خودم!و بامزش اینجاس که وقتی بچه ها جوابشو دادن کلییییی ذوق کرده و به همسرش میگه وااایییی اینا خیلیییییی بامزه کرگردنو میگن!اونوقت بود که باید یکی منو از رو زمین جمع میکرد!
نظرات () سلام دوباره
آخ جون...یه جمعه آروم , 3 تا عزیز خواب رفته! و یه فرصت مناسب براب آپ دیت کردن وبلاگ....پس بریم سر چند گانه های این بار...
- شاید لازم بود برای این مورد یه پست مستقل با کلی سوت و کف و هورا بزارم ...اینکه بلاخره خدا رو شکر گوش شیطون کر! دخترای ما بعد 2 سال و اندی تصمیم گرفتن شبا رو کامل بخوابن...خدا رو شکر...تازه داریم لذت بچه داری رو تمام و کمال حس میکنیم! از بعد مریضیشون نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یهو جفت دخترکای ما تصمیم گرفتن شب که خوابیدن بیدار نشن تا خود صبح!شاید هم جز همون تغییراتیه که بهمون وعده میدادن بعد دو سالگی متوجه میشیم!در هر حال هر چی که هست بسیار بسیار دلچسب و گواراس برای ما پدر و مادر 2 سال خواب شب ندیده!!!! باشد که ادامه دار باشد!
- در راستای خواب شب دخترکای ما یکی دیگه از نگرانیهای ما هم برطرف شد و اون نگرانی از خراب شدن دندونای کوچولوشون به خاطر شیر خوردنهای شبانس...آخه کوچولوهای ما هر شب مسواک میکنن و خیلی هم بامزه این کارو انجام میدن ...آخر شب بعد از خوردن شیر هر چهار تاییمون مسواکامونو برمیداریم شروع میکنیم مسواک کردن...خیلی دوست دارن خودشون این کارو انجام بدن و ما هم سخت نمیگیریم و جالبه که آخرش هر کدوم میان مسواکو میدن به یکی از ما و دهنشونو باز میکنن تا ما هم براشون مسواک کنیم....من عاشق این کارشونم...
- کوچولوهای ما خیلی علاقه دارن کارهاشونو مستقل انجام بدن ..به خصوص نیکا...گاهی میبینم مدتها میشینه و با تلاش فراوون کفش و شلوار میپوشه و اصرار هم داره حتما اول جورابشو پاش کنه! و همیشه هم کف جورابش روی پاشه قربونش بشم!و کلیییییی هم ذوق میکنه وقتی به من نشون میده و تشویقش میکنم...
- از وقتی کارم تمام وقت شده انگار یه عذاب وجدانی دارم که وقتی رو که براشون میزاشتم کمتر شده به همین خاطر هر روز بعداز ظهر میبرمشون به همراه مامانی ددر...هم فاله هم تماشا...به ما هم خیلی خوش میگذره...بلاخره فرصتی میشه مادر و دختر دو کلوم! با هم گپ هم بزنن...و کوچولوهای من هم نهایت استفاده رو از ددرشون میبرن با تابی که وقتی سوار میشن دیگه برای پیاده کردنشون باید متوسل به هزار دوز و کلک بشم و سرسره و الاکلنگی که هر کدوم برای خودش داستانی داره !!!
- هر روز وقتی از ددر برمیگردیم کلی برای همه از ددرشون تعریف میکنن و انقدر هم خوردنی تعریف میکنن که حسابی همه ذوق میکنن!آخه یه مدل بامزه ای با ترکیب پانتومیم و کلام تعریف میکنن! یعنی اگه من خودم به عنوان مترجم شخصی پیششون نباشما عمرا کسی بفهمه منظورشون از این سر خم کردنا و دولا شدنا و یهو بالا پریدنا وسط تعریفاشون چیه!
- نیکا به شدت عاشق بازی بپر بپره...تا چند وقت پیش رو تخت این بازیو میکرد الان دیگه همه جا در حال بپر بپره بچم! دیروز برده بودیمشون پارک ...فکر نمیکنم 2 متر رو هم درست راه رفت...تمام راهو در حال پریدن و جلو رفتن بود!اما به جاش دیبا دنبال کشف محیط اطرافشه آروم راه میره و همه جا رو رصد میکنه و به محض پیدا کردن چیز مورد علاقش میدوه سمتش و اونوقته که ما باید خودمونو برای ساعتها ایستادن تا کنکاش دیبا کوچولو تموم بشه آماده کنیم!
- کوچولوهای من اصلا غر یا گریه همدیگرو دوست ندارن و سریع عکس العمل نشون میدن...گاهی که دیبا یا نیکا دارن گریه میکنن یا غر میزنن اون یکی یه اههههه کشیده خطاب بهش میگه و اونوقته که باید اونی رو که مورد اههههه واقع شده رو جمعش کنی!چون انقده بهش برمیخوره....انقده بهش برمیخوره و آنچنان بغضی میکنه که تو دلت نمیاد بغلش نکنی و اونوقته که تازه وقتی میاد بغلت بغضش میترکه و آنچنان گریه سوزناکی میکنه که دلت کباب میشه رسما!
و در آخر کلی عکس
دخترکان من و یک تیپ کاملا پاییزه....

لطفا برای دیدن باقی عکسها به ادامه مطلب برین...
نظرات () سلام و صد سلام
اول از همه مجدد تولد دخترای ناز مامان مبارک باشه که عاشقشونم خیلی زیاد و بریم سر داستانای این بار
- خیلی دوست داشتم تولد 2 سالگی کوچولوهام متفاوت با 1 سالگیشون باشه که بعد از کلی مشورت به این نتیجه رسیدیم یهتره امسال هم خانوادگی باشه تا یکم دخترامون بزرگتر بشن و چه فکر عاقلانه ای بود این فکر...چرا که امسال طفلک کوچولوهای ما حسابی روز تولدشون مریض بودن و بی حوصله به همین خاطر هیچکس خیلی چیزی از تولد متوجه نشد اما در کل بد نبود و بلاخره به این بهونه دو تا خانواده دور هم جمع شدیم و گل گفتیم و گل شنیدیم...
- و اون مریضی سر تولد ادامه پیدا کرد و ادامه پیدا کرد و از یکشنبه نوع بیماری کاملا متفاوت و حاد تر شد ...روزهای سختی رو من و کوچولوهام تو این چند روز گذروندیم...هم اونا که خیلی بیمار و بیحال بودن و بهونه گیر و هم من که تمام مدت در حال بردن و آوردن بچه ها به مطب دکتر بودمو و رسیدگی ومراقبت از عزیزای دلم که ایشالا هیچوقت دیگه روی مریضی رو نبینن عزیزکام مخصوصا که بابا شروین هم تو این چند روز ماموریت بود که اگه خونه بود هم کمک هاش وهم روحیه شادش خیلی بهم کمک میکرد. من نمیدونم چه حکمتیه که ماموریت های بابا شروین معمولا با بیماریهای بچه ها هم زمان میشه متاسفانه...وهمچنین دست مامانی و خاله و دایی ها درد نکنه که تا در توان داشتن به ما کمک کردن واقعا ممنون...الان هم نیکا خدا رو شکر خیلی بهتره و دیبا طفلک همچنان حالش خوب نیست امیدوارم هر چه زودتر دیبا هم خوب بشه که دلم برای شیطنتها و خنده هاش تنگ شده اساسی....امان از این ویروس لعنتی....این بار با این بیماری کوچولوهام این حرف مامانمو با تمام وجود درک کردم که وقتی کوچیک بودیم همیشه مبگفت "آدم خودش مریض بشه, بچش مریض نشه..."
- این آرایشگاه بردن دخترای ما هم دیگه به داستان تبدیل شده,قرار بر این بود که بعد از گرفتن عکسهای آتلیه ای ,موهای بچه ها رو کمی کوتاه کنیم ,به همین خاطر یک بار بردیمشون آرایشگاه مردونه که ننشستن و برگشتیم!یکبار هم به اتفاق مامانی بردیمشون آرایشگاه زنونه که اون هم همینطور و ما دست از پا درازتر برگشتیم... منم دیدم اینجوری که نمیشه!بردمشون حموم و موهاشونو شامپو و نرم کننده زدم و یه قیچی برداشتم و از خودم هنری خرج کردم! حالا اگه موهای نیکا یکم کج شده و دیبا هم کلا یه آش شله قلمکاری شده سرش طفلک! به بزرگی خودتون ببخشین ....بلاخره تجربه اول بود !ایشالا تجربه های بعدی !!!
- جدیدا کوچولوهای من عاشق تخت بازی شدن شدید مخصوصا نیکا....تا میبینم حوصلشون سر رفته میگم دیبا...نیکا بدویین تخت بازی و نمیدونین چه کیفی میکنن دخترکای من ,بدو بدو میان رو تخت و سریع میرن جلوی آیینه و شروع میکنن بالا پایین پریدن...از حق نگذریم منم کمتر از اونا کیف نمیکنم ....یه جورایی منو میبره به اون دوران بدون غم بچگی که عشق میکردیم رو تخت بالا پایین بپریم...بامزش هم اینجاس که به نیکا وسط پریدناش میگم نیکاااا دست دست....و اون میدونه که وقتی این رو میشنوه باید جلوی آینه هم بپره و هم با دستاش برقصه....و چون نمیتونه بین رقصیدن و پریدنش تعادل ایجاد کنه می افته رو تشک و اون موقس که نوبت نیکا خورونههههه قربونش بشم من...یعنیا قتی تخت بازی تموم میشه انرژی سه نفرمون تموم شده دیگه انقد که میپریم و جیغ میزنیم و خودمونو پرت میکنیم رو تشک و تو سر و کله هم میزنیم...
نظرات () نمیدونم چی بگم و چی بنویسم که همه حسم توش باشه....آخه راستش نمیشه....واقعا نمیشه....فقط همینو میتونم بگم که امروز بدون اغراق بهترین روز زندگی منه...روزیه که من دوباره متولد شدم....و با روز به روزش بزرگ شدم...بچه شدم...پخته شدم...یاد گرفتم لذت بردم ،بازی کنم، بخندم، بچگی کنم و شبی نیست که سرمو بدون این جمله ها رو بالش بزارم..."خدا شکرت بابت دو تا فرشته ای که سپردیشون به ما...دوستتون دارم هر سه تا تونو..."
عزیزای دلم تولدتون مبارک....

برای دیدن بقیه عکسای 2 سالگی دخترام لطفا به ادامه مطلب برین...
نظرات () سلاااااامممم....یه راست بریم سر چند گانه های اینبار....
1- وقتی که یه مامان کارمندی که دو تا گوگولی شیطون بلا هم داره یه دفعه تصمیم بگیره درس هم بخونه همین میشه دیگه!یهو میبینی چند شب پشت هم نمیخوابه یا وقتی هم یه کوچولو میخوابه خوابای عجیب غریب میبینه مثلا اینکه از خستگی وسط خیابون از حال رفته!ومردم دورش جمع شدن و ...بلاخره همین خوابه باعث میشه از خواب بپره و دیگه نتونه بخوابه مجدد! و از همه مهمتر فرصت نمیکنه حتی وبلاگ دختر کوچولوهاشو تند تند آپدیت کنه!
2- چند روزی بیشتر تا دو سالگی دخترکای ما نمونده قربونشون بشم من و این اتفاق در کنار همه حس خوبی که به من میده ناراحتم هم میکنه از این جهت که دیگه نمیتونم 2 ساعت زودتر بیام خونه و کوچولوهامو کمتر میبینم(بهاره کجایی بیا شمارش معکوس بنداز!)
3- خدا رو شکر به لطف راهنماییهای مشاور, کوچولوهام خیلی خیلی کمتر باهم دعوا میکنن و کمی آرامش به خونمون برگشته...دیشب نشسته بودم رو مبل و بچه ها داشتن با دکمه های تلویزیون بازی میکردن و منم داشتم به اونا نگاه میکردم دیدم نیکا موهای دیبا رو ناز کرد...دیبا هم شروع کرد دست کشیدن به موهای خودش...دید من دارم نگاهش میکنم...یه نگاه به من انداخت یه نگاه به نیکا و فکر میکنم یهو یه فکر از نوع فوق وروجکانه به مغزش خطور کرد و موهاشو گرفت و شروع کرد جیییغ کشیدن و به من نگاه کردن!یعنی یکی باید می اومد خنده منو جمع میکرد...ای دیبای نیم وجبی کلک!
4-وقتی تو خونه 2 تا کوچولو داری یعنی 2 تا کوچولو دارییییییی!و این یعنی چی؟!یعنی هیچ وقت رنگ سکوت رو نمیبینی!هییییچچچچچ وقت ! میگین نه؟!بخونین....چند شب پیش 3-2 نیمه شب بود من رفتم بخوابم...تازه چشمم داشت گرم میشد دیدم یه صدایی میاد...نمیفهمیدم چیه...اول که فکر میکردم خواب میبینم!بعدش فکر کردم صدای ماشین شهرداریه که میاد زباله خشک ها رو جمع میکنه و انقدر گیج خواب بودم که به ساعت دقت نمیکردم....گفتم خوب ببینه زباله نمیبریم خودش میره...که دیدم شروین تکونم میده میگه این صدای چیه!و خودش بلند شد و رفت دنبال صدا...و فکر میکنین چی بود؟بعلههههه.... آهنگ لگن دستشوییشون !!!حالا ما رو داشته باشین که نصفه شبی هر کاری میکردیم صداش قطع بشه نمیشد که نمیشد...دیدم شروین طفلک بردتش تو دورترین اتاق از اتاق بچه ها و اومده پیش گوشتی برداشته که پیچاشو باز کنه و باطریهاشو دربیاره شاید ساکت شه این خروس بی محل!ما که نفهمیدیم آخرشم چه جوری صدای گوش نواز این لگن خود به خود دراومد!
خوب بریم سروقت چند تا عکس....
دخترکای من مدتیه که دیگه کاملا مستقل غذا میخورن البته اگه بشه اسم این رو گذاشت غذا خوردن...

کاربری جدید قام قام های دیبا و نیکا...

نیکا انقد اسباب بازی جدیدشو دوست داره که تا خونه خودش میاردش...

دیبا تو شهر کتاب...

کوچولوهای ما تو پارک ...نمیدونین چه ذوقی کرده بودن که دودو! دیدن!!!

دیبا و نیکا و کلیییییی دودو....

همون روز....


نظرات () حتما همه مامانایی که دو تا کوچولو دارن تو خونه با دعوای بچه ها حسابی آشنا هستن و برای ما هم که از نوع دوقلوییشه بسی جدیتر و شدیدتر و خون و خونریزون تر و مو و مو کشون تر!!!
چند روز پیش احساس کردم شرایط داره یکم حاد میشه این که همش نیکا گوگولی دیبای ما رو بزنه و دیبا مرتب گریه کنه و شکایت از نیکا چیزیه که دیگه باید دنبال راهکار براش باشیم،تو سرچهام در مورد مشاور کودک به مرکزی برخوردم که مشاوره تلفنی میده...باهاشون تماس گرفتم،خیلی خوشم اومد، در مورد مشکل من خیلی راهکارهاشون مفید بود البته اکثرا همونهایی بود که خودمون هم انجام میدادیم اما همین که مساله طرح شد و در مورد راهکارها صحبت شد خیلی خوب بود...خانم مشاور ازم پرسید آیا جدیدا مورد خاصی پیش نیومده که بعد از اون شرایط به نظرت حادتر شده باشه و من گفتم که دقیقا از زمانی که پدرشون آخرین ماموریتشو رفته نیکا رفتارهای زورگویانش!بیشتر شده ،نظر مشاور این بود که این احساس نا امنی خودش یکی از دلایل این نوع رفتارهاس و همچنین میگفت از اونجایی که بچه ها اصلا بی توجهی رو دوست ندارن اگه احساس کنن بهشون بی توجهی میشه ترجیح میدن حتی جلب توجه منفی کنن...به همین خاطر باید به طور مرتب باک عاطفیشونو پر کنین...در مورد صندلی تنهایی صحبت کرد و اینکه بعد از اتمام زمانی که کوچولومونو تنبیه میکنیم حتما باید بهش بگیم که" خودتو دوست دارم کاری رو که کردی دوست ندارم"،و البته صندلی تنهایی رو برای بعد از دو سال توصیه کرد که من مدتیه گاه گاهی این کارو میکنم چون فکر میکنم موثره در مورد دخترای من...
من از نگرانیم در مورد دیبا گفتم ، اینکه حس میکنم داره به طور مرتب شکایت میکنه از نیکا و من دوست ندارم چغولی بشه عادتش،اینکه نگرانم وقتی به طور مرتب داره کتک میخوره!از خواهرش حس نکنه این یه چیز عادیه و در مقابل دیگران احساس ضعف بکنه...گفتن هر زمان دیدین دارن سر چیزی دعوا میکنن اون وسیله رو از جفتشون بگیرین و بهشون بگین چون با هم دعوا میکنین ازتون گرفتمش و حتما اون محیط رو ترک کنین و اصلا به گریه هاشون توجه نکنین،اینجوری هم نیکا کم کم میفهمه که اگه دیبا رو بزنه به هدفش که گرفتن اون وسیلس نمیرسه هم دیبا میبینه غر زدنهاش نتیجه ای نداره و در مورد اون یکی نگرانیم هم گفت بچه های زورگوتر تو محیط های اجتماعی مثل مهد یا مدرسه همیشه دنبال بچه های ضعیف میگردن که اذیتشون کنن و گفت معیارشون هم برای انتخاب بچه ضعیف،بچه هایی هستن که مستقیم تو چشماشون نگاه نمیکنن و خمیده راه میرن و ازم خواست که کم کم در قالب بازی از دخترام بخوام که مثلا بیایم تو چشم هم نگاه کنیم هر کی بیشتر اینکارو کرد برندس....یا بیاین سر و سی.نمونو صاف کنیم و راه بریم ...
حالا من و بابا شروین داریم سعی میکنم تمام نکته ها رو تو رفتارهامون رعایت کنیم...فکر میکنم خیلی اوضاع قابل کنترلتر شده اما خوب گاهی هم دیگه وروجکا حرکتایی میکنن که اگه نکنن شک میکنیم که کوچولو هستنو نیم وجبی!!!!!
نظرات ()