Lilypie Second Birthday tickers این 4 نفر

این 4 نفر

از ماست که برماست....
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

   دیروز به مناسبت روز مادر مراسم جشنی تو شرکت ما با حضور وزیر و معاون وخدم و حشم و ...برگزار شد,از اونجایی که شنبه بود کار زیاد واز طرفی مسائل اخیر تو شرکت که حجم کار ما رو چندین برابر کرده نتونستیم از اولش تو جشن شرکت کنیمو تقریبا 1 ساعت آخر رو رفتیم...

   وقتی رسیدیم اونجا دیدیم مجری برنامه که یه خانوم بسیار پر شور و هیجانه یا لااقل تمام تلاششو میکرد که اینطور به نظر بیاد داره مراسم پرسش و پاسخ رو با وزیر و معاونش برگزار میکنه و یه سری سوال که خانومای شرکت مطرح کرده بودند رو میپرسه و جواب میخواد....بلاخره یه چند تایی سوال پرسیده شدو جوابهایی هم داده شد تا اینکه این جمله رو شنیدیم از سرکار خانم:"حالا سوال بعدی....(کمی مکث)...هممممم...من واقعا روم نمیشه این سوالو بپرسم....من واقعا شرمندم....من خجالت میکشم بخونم این سوالو ...ولی خوب چه کنم دیگه اینجا خانوما این سوالو پرسیدن و من مجبورم بخونمو مطرحش کنم....(حالا یه نفس عمیق برای اینکه تمام انرژیشو جمع کنه برای خوندن سوال)....بعضی از خانوما در مورد افزایش مرخصی زایمان و ساعت شیردهی سوال کردند...شما چه پاسخی میدید؟"

   اولش من و دوستم به هم با تعجب نگاه کردیم که یعنی چی؟!!!!!!بعدش شاکی شدیمو با عصبانیت چند تا جمله نغز گفتیم!بعد از اون دلم سوخت....دلم سوخت که بعضی از ما خانوما هنوز حتی شرمنده میشیم که کلمه زایمان و شیردهی رو استفاده کنیم...چه ذهن محدودی و چه دید ابزاری به زن و چه حس بدی...... و در نهایت رسیدم به اینجایی که الان هستم...دلم گرفت و گرفتو گرفت....با خودم میگفتم کاش بعضی از ما خانوما خودمون رو بیشتر دوست داشتیم....و کاش برای خودمون ارزش بیشتری قائل بودیم....کاش از خانوم بودن خودمون شرمنده نبودیم...و افتخار میکردیم به اینکه یک زنیم...یک مادریم ...یک همسریم و فراتر نگاه میکردیمو خودمون رو یک ابزار نمیدیدیم ...و با تمام وجودم این ضرب المثل رو لمس کردم که"از ماست که بر ماست...."

و در آخر تبریک میگم روز مادرو به همه مادران خوب که مادرند و از مادر بودن و مادری کردن لذت میبرند... 


 
comment نظرات ()

 
از هر دری سخنی...
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام وصد سلام.....

منتظر بابا شروین هستم تا بیادو طبق معمول پنج شنبه ها ناهارو با هم بخوریم,تا بابا برسه کمی از روزمرگیهای دخترام تو این مدت مینویسم...

-نه که هوا خوب شده تو این مدت دخترکای من به شدت هوای ددر میکنن و اگه امکان ددر نباشه کجا بهتر از حیاط...به همین خاطر این مکالمه هر روز بارها و بارها تو خونه ما تکرار میشه...

دخترا:مامان مس پایین همه بیدییَن(مامان منصوره پایین همه بیدارن!),این جمله همیشه شروع کننده مکالمه ماست برای جلوگیری از گفتن جمله بعدی توسط من!که همیشه هم ظهرها و شبها ناکام میمونه!

مامان:نه مامان جون همه خوابن الان نمیشه رفت پایین

دخترا:لالا نه!بیدییَن

و وقتی که اصرار من رو برای نرفتن میبینن میگن: بالا تموووووم شد ,پایین!

و البته به محض اینکه میرن پایین و یه دور میزنن جمله تبدیل میشه به:پایین تمووووم شد!بالا

و اینگونه میشه که بارها و بارها پله ها رو بالا و پایین میرن...

-دخترکای من هنوز از ضمیر استفاده نمیکنن تو جملاتشون....و همه چیز با اسم صدا میشه...چند تا جمله از دیبا به عنوان مثال:"مامان مس بدو بدو دیبا جیش!","نوبت دیباباس"یا ""مثلا اگه نیکا دلش آب میخواد میگه:"مامان ,نیکا آب! "و یا وقتی دمپاییهاشو اشتباه پاش میکنه میگه :"نیکاکا دمپایی اشبدا(اشتباه!!!)"و البته خیلی جالبه که به ندرت به خودشون و همدیگه میگن دیبا و نیکا!معمولا میگن دیبابا و نیکاکا!فکر میکنم راحت ترن که اسمشونو سه سیلابی بگن تا دو سیلابی!طوری که اطرافیان هم گاهی ناخواسته نیکاکا و دیبابا صداشون میکنن....

-دخترکای من از واژه "گم شد"برای هر چیزی که جلوی چشمشون نیست و کنجکاون که ببینن کجاس استفاده میکنن...چند روز پیش تو اتاق بودم شنیدم که دیبا میگه :مامان مس گم شد!!!و نیکا خیلی جدی در جوابش میگه:"مامان مس گم شد, نه!مامان مس پیدا!!!مامان مس تو اتاق..."

-دخترکای من به شدت دارن مستقل و مستقل تر میشن و تکه کلامشون اینه تو این چند وقت"نیکا بلد!"و "دیبا بلد",هر کاری رو خودشون میخوان انجام بدن و اگر گسی بخواد کمکشون کنه حتما این دو تا جمله رو میشنوه!و من لذت میبرم وقتی این جمله رو به دیگران میگنو خودشون کاراشونو انجام میدن...دیروز برده بودمشون پارک...یه وسیله بازی بود که من فکر نمیکردم خیلی مناسب این سن بچه های من باشه ...یک دفعه دیدم دیبا رفته و روی پله دومش گیر کرده و من رو داره صدا میزنه و البته ترسیده بود...بغلش کردم دیدم میگه "دیبا ترسیده!دیبا ترسیده" بهش گفتم دخترم من میدونم تو شجاعی...من مطمئنم تو میتونی از این پله ها بری بالا , اگه دوست داری مامان میتونه کمکت کنه,دیدم موافقت کرد و با کمک من بالا رفت...3-2 بار من هواشو داشتم و کمکش کردم....برای بار بعد بهم گفت "مامان مس بیشین دیبا بلد"و  نمیدونین که من چه حس خوبی داشتم.....

و اینهم یه چند تایی عکس  از بازی های بیرون و تو خونه دخترکا تو این چند وقت....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
سفر.....
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

    خیلی خوشحالم که دوباره بهار رسیدو فصل گشت و گذار و مسافرت شروع شد.وای که من چقدر بهار و حال و هوای عالی اون و مسافرتای این فصل رو دوست دارم...

   امسال ما بندر ترکمن رو برای اولین سفر بهارمون انتخاب کردیم...و واقعا هم لذت بردیم...طبیعت بی نظیر اون منطقه ,هوای فوق العاده ,همسفرای عالی و دو تا دختر کوچولوی همراه و ناز و شیطون و دوست داشتنی چیزایی بود که این سفر سه روزه رو برای ما دلچسب و همراه با آرامش کرد...

   از اونجایی که دو تا دخترک ما اصلا میونه خوبی با دوربین ندارنو گرفتن عکس ازشون واقعا سخته ما به همین چند تا عکس نصفه نیمه اکتفا میکنیم....

نمایی از مناظر زیبای بندر ترکمن

لطفا به ادامه مطلب رجوع کنید...

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
شروعی دوباره....
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام....من بلاخره بعد مدتها برگشتم,دلم برای اینجا و ثبت خاطره هامونو گشت و گذار تو وبلاگای دوستا تنگ شده بود اما خوب شروع دوباره برام سخت بود ....ممنونم از همه دوستایی که با کامنت و تلفن و ....منو برای بازگشت ترغیب کردن...بهتره بریم سر چند گانه های خودمون....

    -دخترکای من امروز دقیقا 2 سال و 6 ماهو 25 روزشونه و این یعنی 2 تا خانوم به تمام معنی...دو تا خانوم مودب,خوش زبون و شیطون....من عاشق اینم که تا منو میبینن میدون پیشمو میگن سلام عزیزممممممم و این عزیزم رو آنچنان میکشن که قنده کاملا تو دل من آب بشه!و فکر نکنین این دیدن یعنی مثلا وقتی من از سر کار میام یا مثلا روزی 3-2 بار....این دیدن یعنی  وقتی میرن تو اتاقو بعد 30 ثانیه از اتاق میان بیرون یا وقتی که میرن پشت پرده و میشینن به بازی و یعد 2 دقیقه میان بیرون....یعنی اینجوری بگم تقریبا میانگین روزی یه 150-100 باری!!!!!و من باید بعد هر سلامشون به گرمیییییی هر چه تمام تر باهاشون سلام و احوالپرسی و روبوسی کنم!در راستای همین شیرین زبوناشون یه چیز دیگه هم بگم...فرض کنین من من سرم به کاری گرمه یهو میبینم میانو میگن مامان....میگم جونم؟ و اونا شروع میکنن...."جووووونمممم,عشقممممم,نفسمممممم,عمرممممم,گلمممم!!!!!!"و بعدش هم همون بوس بوس کردن و بغل و ....این هم جز مکالمات با تکرار بالای 3 رقم خونه ما تو این چند وقته!!!!!!

 

    -هفته پیش رو من کامل مرخصی گرفته بودمو در حال پروژه پوشک گیرون بودم!یعنی انقد دو تا کتاب "مامان بیا جیش دارم"و "من که از گل بهترم لگن دارم"رو خوندم که فکر میکنم کلمه کلمه و حرف حرفش تو دورنی ترین لایه های روح و روان و مغزم ثبت شده!!!!!!!و انقد افرادی رو که تو دستشویی جیش میکننو اسم بردم براشون که یه ماساژ فک جانانه نیاز دارم!و هنوز هم وقتی بچه هارو میبرم جیش کنن خودشون تمام اون 40-30 نفرو اسم میبرن!فکر میکنم طفلکا فکر میکنن این کار یه قسمت از جیش کردنه!!!خدا رو شکر همکاری بچه ها عالی بود و الان تقریبا همه چیز تحت کنترله و بچه ها هم کیفی کردن انقد که پاستیل و چوب شور جایزه گرفتن تو این هفته....بلاخره که الان من علاوه بر موارد بالا دو تا دختر تر و تمیز بدون پوشک هم دارم!!!!تو اون یکی دو روز اول که به طرز ناجوانمردانه ای تمام خونه ما توسط وروجکا در حال آبیاری بود هر وقت که جیش میکردن تو خونه سریع میومدن و میگفتن "مامان جیش افتاد!!!!!!!!"و من تو اون حال و حس خندم میگرفت!میگفتم "بعلههههههه افتاد!لطفا از این به بعد قبل از افتادن جیشت بیا بهم بگو!"

 

    -دخترکای من نفری یه صندلی دارن که مدتیه شده یار شفیق و رفیق همراهشون از صبح تا شب.....قبلا خوب این دو تا صندلی مثل هر صندلی دیگه ای فقط برای پشت میز نشستنشون بود! اما الان مدتیه که دیگه مامان بیا چراغ روشن کن و مامان فلان چیزو بده و مامان بغلمون کن حیاطو ببینیمو و...نداریم,به کمک این دو تا صندلی دستشون به همه چیزو همه جا میرسه و عملا ما هم دیگه هیچ محدوده امنی نداریم......اما راستش من عاشقققق این استقلالشونم....عاشق اینم که تا یه چیزی میخوان میدون صندلیشونو برمیدارنو کارشونو انجام میدن....البته این صندلی یه کاربرد خیلی مهم دیگه هم داره!!!هر زمان من میرم حموم صندلی هاشونو میزارن جلوی در حموم میشینن به تماشا!!!!و مرحله به مرحله بهم میگن که الان نوبت چه کاریه!!!نکنه من چیزی رو جا بندازم یه وقت!

 

    -و اینکه چند روزیه خیلی این جمله "گاهی دلم برای خودم تنگ میشه"تو ذهنم میچرخه و برای خودش کیف میکنه و بپر بپر میکنه و حسابی هایپر شده, در راستای کنترل ورجه وورجه این جمله!امروز دو تا کوچولوها رو به همراه باباشون فرستادم خونه الی جون تا کمی برای خودم و با خودم باشم....و فکر کردم چه کاری بهتر از نوشیدن یه قهوه به همراه چند تکه شکلات...گوش کردن یه موسیقی خوب و انجام دادن کاری که مدتهاس دلم میخواد و نمیشه....و این شد که این وبلاگ آپدیت شد.....و من الان خوشحالممممم....خدایا شکرت بابت همه چیز....

و حالا یه سری عکس درهم برهم از تمام مدتی که نبودم....

لطفا به ادامه مطلب هم سر بزنین....

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
و آذر ما اینگونه گذشت....
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 

سلام و صد سلام

میدونم که خیلی وقته که نیستم اما خوب دلیل داشتم اونم از نوع قانع کنندش!که حالا میخونین تو چند گانه های اینبار...پس بریم سر چندگانه ها تا بیشتر از این دیر نشده!

-          اول از همه اینکه بعد بیست و سه روز تولد مامان دوقلوها که خودم باشم,تولد مامان بزرگ دوقلوها و تولد دایی دوقلوها که همشون هم تو یه روزه جمیعا مبارک !ایشالا هممون در کنار هم سالیان سال خوب و خوش و خرم زندگی کنیم ....

-          دوم اینکه مامان دوقلوها که من باشم امسال برای تولدش کلی از طرف بابای دوقلوها سورپرایز شد و یه 4 روز خیلی خوب رو با هم در سفر بودیم و راستشو بخواین خیلی خیلی هم خوش گذشت...هر چند با دیدن هر بچه و هر اسباب بازی و کلا هر چیزی حتی چیزای کاملا بی ربط ! به یاد دخترای گلمون می افتادیم اما موقعیت خوبی بود که  حال و هوایی عوض کنیم و با انرژی صد چندان برگردیم پیش عزیزای دلمون...همسر عزیزم دوباره هم ممنون بابت همه تلاشی که برای آرامش من و ما میکنی...

-          سوم اینکه در کنار همه اتفاقات خوب این ماه ,خوب یک چیز خیلی بد هم بود و اون بیشتر شدن ساعت کاری من بود ...متاسفانه از اول آذر در نهایت ناباوری! ساعت کاری ما تا 4 شد و این یعنی یک فاجعه!خستگی هر دو تا مامان بزرگ عزیز که واقعا اگه لطف و همراهیشون نبود اصلا الان شرایط ما اینطور نبود , کمتر بودن من در کنار فرشته های کوچولوم و عذاب وجدان من از این موضوع و گذاشتن تمام انرژیم که از عصری که میرسم خونه از ذره ذره زمانهام برای بودن مفید با بچه ها استفاده کنم و این خودش یعنی خستگی بیش از حد من وقتی بعد 11 ساعت به خونه برمیگردم و بلاخره همه اینها نتیجش شد اینکه .....تو مورد بعدی میگم!!!

-          چهارم اینکه من وبابا شروین بعد از مشورت با هم تصمیم گرفتیم کار من رو به مدت یکسال نیمه وقت کنیم و خدا رو شکر امروز بلاخره موافقت شد با این درخواست من...خیلی خوشحالم چون از اول هفته آینده تا ساعت 12 سرکار هستم و زمان زیادی دارم برای کلی برنامه که تو ذهنمه برای دخترای نازم.....

-          پنجم اینکه حال ما این چند وقته به خاطر یه سری اتفاقات خوبی که داره می افته خوبه...خدایا شکرت...

-          ششم اینکه دخترای من تو این 1 ماهه حسابی بزرگتر شدن و فوق العاده پیشرفت کردن تو صحبت کردن....دیگه الان تقریبا تمام کلماتی رو که میشنون میگن البته با روش خودشون اما خوب, مفهومه کامل و تعداد جملات دو کلمه ای رو هم که میگن بیشتر شده ...حرف زدنشون رو خیلی دوست دارم فقط گاهی که میان و با هیجان برای من یه چیزی رو تعریف میکنن که من نمیفهمم و البته خیلیییییی هم تلاش میکنم که بفهمم اما چه کار کنم دیگه مشکل از منه ظاهرا!که نمیفهمم خیلی دلم براشون میسوزه که با اون چشماشون زل میزنن به من و خیلی تلاش میکنن که طوری بگن که در حد فهم مامانشون باشه اما انگار که نمیشه!

-          هفتم اینکه خیلی خوشحالم که دخترام یاد گرفتن حسابی با هم بازی کنن و دعواهاشون خیلی کمه و گاهی که چیزی رو میخوان که دست اون یکیه سریع میرن اون یکی رو بوس میکنن و اون یکی هم سریع وسیلشو میده به این یکی!!(چقد اون یکی این یکی!!!!!)اینکه از بوس برای گرفتن وسیله از هم استفاده میکنن خیلی قشنگه...

-          هشتم اینکه خدا رو شکر دخترای گل من به شدت عاشق کتاب و خوندن اون هستن به خصوص کتابای می می نی و من هم از این موضوع استفاده میکنم و یه سری مفاهیمو با استفاده از این کتابا بهشون آموزش میدم مثل استفاده مشترک از اسباب بازی و نریختن آشغال ...و دخترام هم واقعا استقبال میکنن.

-          نهم اینکه  تو این مدت به خاطر همون مسائلی که بالا گفتم خیلی  فرصت عکاسی از کوچولوهامو نداشتم ....چندتایی عکس میزارم از بازیهایی که کوچولوهای من این ماه بیشتر باهاشون سرگرم بودن...

بازی با لگوهاشون که یکی از اسباب بازیهای خیلیییی مورد علاقشونه...

 

و مامانی که از این فرصت برای آموزش رنگها استفاده میکنه...

 

خاله بازی با وسایل آشپزخونه و کتری و قوریشون....من عاشق حرف زدناشون با هم وسط بازیشون هستم...

 

و نقاشی با آب که خیلی دوستش دارن....و البته مامانشون هم خیلی دوست داره این کارو!

 

بازی با قام قام !که به شدت مورد پسندشون واقع شده و بابا شروینی که با هر ذوق دختراش کلی از خرید خودش خوشحال میشه...

 

و البته بازی با دراور و ریختن محتویات اون به بیرونو ریخت و پاش و .....

 

و در آخر بفرمایید یه عصرونه "چش چش دو ابو" به قول دخترای من یا همون چشم چشم دو ابرو!!!!

 


 
comment نظرات ()

 
دخترکان من در آبان 90 به روایت تصویر
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

هنوز هم وقتی نگاهتون میکنم میگم خدای من شما همون کوچولوهای 1700 و 2200 گرمی هستین که انقدر بزرگ شدین که برای بیرون رفتن کوله میندازینو دم در منتظر آژانس میونین تا مامانتون رو خبر کنین و بریم ددر؟خدایا شکرت...

 

لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب برین....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
یکی دو تا خاطره کوچولو...
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

    دیشب من و بابا شروین داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم، یادم افتاد باید اس ام اسی بدم به کسی...دیبا داشت بازی میکرد ،بهش  گفتم مامانی اون موبایل منو از رو میز بهم بده لطفا...دیبا هم با ذوق دوید سمت میز ناهار خوری و دستشو دراز کرد تا موبایلو برداره...طفلک بچم خیلی تلاش کرد ولی دستش نرسید بهش...تا برگشت سمت ما ،نیکا دوید و به راحتی موبایلو برداشت و داد به من....خوب مسلما طبق معمول من و باباشون هم براش دست زدیم و تشکر کردیم....یهو دیدم دیبا چشماش پر اشک شد و با بغض رفت دوباره مشغول بازی با لگوهاش شد.منو شروین یه نگاه به هم کردیمو شروین بلند شد موبایل خودشو منو گذاشت جایی که دیبا راحت بهش دسترسی داشته باشه...و بعدش اومد نشست و خیلی عادی از دیبا دوباره همین درخواستو کرد....ذوقی که تو چشمای دیبا بود وقتی موبایلهامون رو برامون می آورد واقعا دیدنی بود....

    دخترکای من بلاخره به حرف افتادن....من عاشق حرف زدناشونم...حساب کنین دخترایی که تا حالا تقریبا هیچ حرفی نمیزدن یهو افتادن به حرف اونم از نوع سه سیلابی! به نیکا میگم مامانی آب میوه میخوای؟میگه نه!میگم اوکی پس چی میخوای؟ میگه آب پوتیگا!!!!!(آب پرتقال) یعنیا من روزی 1000 بار این سوالو ازش میپرسم که این جوابو بشنوم که سرشاااار بشم از حس زیبای مادری.....و منو داشته باشین که مجبورم هر بار بهش آب پرتقال هم بدم!

   کرگدن اسباب بازی بچه ها رو زیر مبل قایم میکنم میگم بچه ها کرگدنتون کو؟بیاین دنبالش بگردیم و خودم شروع میکنم مثلا گشتنو هی میگم آقا کرگدنه کجایییی؟؟؟؟؟؟و دخترای منم دنبالم راه می افتنو میگن.....کگگن؟؟؟....کگگن؟؟؟!!!!(همش با فتحه!)نمیدونییینننن چه ذوقی میکنم من.....چند روز پیش به یه دوستی  میگم بیا ببین اینا چه بامزه میگن کرگدن!بهشون بگو بگن کرگدن! میگه دیبااااا....نیکا..... بگین کرگردن!!!!!!یعنی من مونده بودم به کرگردن دوستم  بخندم یا به کگگن بچه های خودم!و بامزش اینجاس که وقتی بچه ها جوابشو دادن کلییییی ذوق کرده و به همسرش میگه وااایییی اینا خیلیییییی بامزه کرگردنو میگن!اونوقت بود که باید یکی منو از رو زمین جمع میکرد!

 

 


 
comment نظرات ()

 
روزمرگی و کلی عکس...
نویسنده : مامان دو قلو ها - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
 

سلام دوباره

آخ جون...یه جمعه آروم , 3 تا عزیز خواب رفته! و یه فرصت مناسب براب آپ دیت کردن وبلاگ....پس بریم سر چند گانه های این بار...

   - شاید لازم بود برای این مورد یه پست مستقل با کلی سوت و کف و هورا بزارم ...اینکه بلاخره خدا رو شکر گوش شیطون کر! دخترای ما بعد 2 سال و اندی تصمیم گرفتن شبا رو کامل بخوابن...خدا رو شکر...تازه داریم لذت بچه داری رو تمام و کمال حس میکنیم! از بعد مریضیشون نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یهو جفت دخترکای ما تصمیم گرفتن شب که خوابیدن بیدار نشن تا خود صبح!شاید هم جز همون تغییراتیه که بهمون وعده میدادن بعد دو سالگی متوجه میشیم!در هر حال هر چی که هست بسیار بسیار دلچسب و گواراس برای ما پدر و مادر 2 سال خواب شب ندیده!!!! باشد که ادامه دار باشد!

   - در راستای خواب شب دخترکای ما یکی دیگه از نگرانیهای ما هم برطرف شد و اون نگرانی از خراب شدن دندونای کوچولوشون به خاطر شیر خوردنهای شبانس...آخه کوچولوهای ما هر شب مسواک میکنن و خیلی هم بامزه این کارو انجام میدن ...آخر شب بعد از خوردن شیر هر چهار تاییمون مسواکامونو برمیداریم  شروع میکنیم مسواک کردن...خیلی دوست دارن خودشون این کارو انجام بدن و ما هم سخت نمیگیریم و جالبه که آخرش هر کدوم میان مسواکو میدن به یکی از ما و دهنشونو باز میکنن تا ما هم براشون مسواک کنیم....من عاشق این کارشونم...

   - کوچولوهای ما خیلی علاقه دارن کارهاشونو مستقل انجام بدن ..به خصوص نیکا...گاهی میبینم مدتها میشینه و با تلاش فراوون کفش و شلوار میپوشه و اصرار هم داره حتما اول جورابشو پاش کنه! و همیشه هم کف جورابش روی پاشه قربونش بشم!و کلیییییی هم ذوق میکنه وقتی به من نشون میده و تشویقش میکنم...

   - از وقتی کارم تمام وقت شده انگار یه عذاب وجدانی دارم که وقتی رو که براشون میزاشتم کمتر شده به همین خاطر هر روز بعداز ظهر میبرمشون به همراه مامانی ددر...هم فاله هم تماشا...به ما هم خیلی خوش میگذره...بلاخره فرصتی میشه مادر و دختر دو کلوم! با هم گپ هم بزنن...و کوچولوهای من هم نهایت استفاده رو از ددرشون میبرن با تابی که وقتی سوار میشن دیگه برای پیاده کردنشون باید متوسل به هزار دوز و کلک بشم و سرسره و الاکلنگی که هر کدوم برای خودش داستانی داره !!!

   - هر روز وقتی از ددر برمیگردیم کلی برای همه از ددرشون تعریف میکنن و انقدر هم خوردنی تعریف میکنن که حسابی همه ذوق میکنن!آخه یه مدل بامزه ای با ترکیب پانتومیم و کلام تعریف میکنن! یعنی اگه من خودم به عنوان مترجم شخصی پیششون نباشما عمرا کسی بفهمه منظورشون از این سر خم کردنا و دولا شدنا و یهو بالا پریدنا وسط تعریفاشون چیه!

   - نیکا به شدت عاشق بازی بپر بپره...تا چند وقت پیش رو تخت این بازیو میکرد الان دیگه همه جا در حال بپر بپره بچم! دیروز برده بودیمشون پارک ...فکر نمیکنم 2 متر رو هم درست راه رفت...تمام راهو در حال پریدن و جلو رفتن بود!اما به جاش دیبا دنبال کشف محیط اطرافشه آروم راه میره و همه جا رو رصد میکنه و به محض پیدا کردن چیز مورد علاقش میدوه سمتش و اونوقته که ما باید خودمونو برای ساعتها ایستادن تا کنکاش دیبا کوچولو تموم بشه آماده کنیم!

   - کوچولوهای من اصلا غر یا گریه همدیگرو دوست ندارن و سریع عکس العمل نشون میدن...گاهی که دیبا یا  نیکا دارن گریه میکنن یا غر میزنن اون یکی یه اههههه کشیده خطاب بهش میگه و اونوقته که باید اونی رو که مورد اههههه واقع شده رو جمعش کنی!چون انقده بهش برمیخوره....انقده بهش برمیخوره و آنچنان بغضی میکنه که تو دلت نمیاد بغلش نکنی و اونوقته که تازه وقتی میاد بغلت بغضش میترکه و آنچنان گریه سوزناکی میکنه که دلت کباب میشه رسما!

   و در آخر کلی عکس

دخترکان من و یک تیپ کاملا پاییزه....

 

لطفا برای دیدن باقی عکسها به ادامه مطلب برین...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()